سکوت ی میکنم سنگین تر از فریاد ...
يکي از بدی های عطر مشهد و شابدولعظيم اينه که براي از بين بردن بوش بايد اون قسمت از بدن رو قطع کني !!!
*************************
شاباش چیست ؟
حرکتی است محترمانه برای وحشی کردن شخصِ در حال رقص
**************************
یه زمانی وقتی فحش ناموس میدادی به رفیقت حکم مرگتو امضا میکردی. الان میزان صمیمیت و رفاقتتو نشون میدی ....
یعنی یه همچین آدم های با جنبه ای شدیم ما ، بهلـــــــــه
**************************
پلیس امده بود سر پشت بوم دیش ماهواره را ببره بهش میگم کاش لاقل چهارشنبه میبردید میفهمیدیم بفرمایید شام کی برنده شده میگه بیخیال این هفته اصلا گروهشونم به درد بخور نیست :|
**************************
خوش به سعادت این نسل جدید که کلی سرگرمی دارن !
والا سرگرمی نسل ما یه چرخ گوشت بود
که دستمونو میکردیم توش دستمون تا زانو قطع ميشد !
**************************
از خدا میخوام اگر قراره منو از دنیا ببره ۱۰ دقیقه قبلش منو خبر کنه
بتونم هارد کامپیوترم رو فرمت کنم وگرنه واسم ختم نمیگیرن .. :))
**************************
عجب نسلی هستیم ما !
پريشب سر میز شام برادرم گفت : برو برام آب بیار
گفتم: بروبابا! من خودم از تشنگی دارم ماست میخورم !
**************************
یه فولدر خیلی شخصی و خصوصی دارم توی لپتاپم، اسمشُ گذاشتم "غرب از نگاه استاد رحیم پور ازغدی" اینجوری دیگه فکر نکنم کسی بازش کنه :|
**************************
به مامانم گفتم: خارجیا به سوپ میگن استارتر نه شام...
گفت: بابات خارجیه یا عمه گوربه گور شدت...!!؟؟
اصن لزومی هم نداشت به عمم اشاره کنه ها،
لامصــب صرفا خواست بهش بگه گور به گور شده
**************************
یه دوس دخترم نداریـــم عاشق هم بشیم ، قصد ازدواج پیدا کنیم بعد مثل فیلما باباش دسته چک ایناش رو در بیاره به ما بگه چه قدر برات بنویسم دست از سر دخترم برداری !؟؟
بعد ما بگیم عشق رو نمیشه با پول خرید..
من به خاطر پول عاشق نشدم ..
بعد باباش بگه 100 ملیون میدم بهت !
منم بگم هر چی شما بگین پدر جان، من رو حرفِ بزرگ ترا حرف نمیزنم.. فقــط حـامــل باشه لــدفــن !!!
****************
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
دستاوردهاي متخصصين مرکز ملي ژاپن فقط کافي است به آخرين دستاوردهاي متخصصين مرکز ملي هدايت (ارتقاء) سلامت و رفتار شناسي توکيو توجه کنيم!
آنها ميگويند:
1. هرگز سيگار نکشيد و اگر ميکشيد، نيمه آخر آن را هيچ وجه نکشيد.
2. در حمام هيچگاه مستقيما زير دوش آب گرم نفس نکشيد. کلر يک قاتل تدريجي است.
3. هنگام شارژ موبايل ابتدا شارژر را به گوشي وصل کنيد و سپس آن را به برق وصل کنيد. بهتر است موبايل خاموش باشد.
4. چاي بيشتر از يک روز مانده را اصلا ننوشيد.
5. هنگام روشن کردن کولر اتومبيل خود ابتدا به مدت حداقل 5 دقيقه پنجره ها را باز بگذاريد و در پمپ بنزينها کولر را خاموش نماييد.
6. غذاي خود را بيشتر از يکبار در مايکروفر گرم نکنيد و بعد از آن درصورت عدم استفاده دور بريزيد.
7. با حيوانات خانگي تعامل مثبت داشته باشيد. آنها ممکن است از خيلي از انسانها سالمتر و تميزتر باشند. عوامل مشترک زياد آنها با انسانها ميتواند به شکل واکسن در بدن عمل کند.
8. هنگام غذا بين هرلقمه حداقل 1 دقيقه فاصله بگذاريد و دو ساعت قبل و بعد از غذا و هنگام آن نوشيدني ننوشيد.
9. هنگام حرکت اتومبیل، پنجره ها را تماما باز نکنيد تا هوا بصورت باد وارد مجاري تنفسي نگردد.
10. لوازم آرايشي را بيشتر از 5 ساعت برروي پوست خود باقي نگذاريد. سلولهاي پوستي نياز به تعرق و تنفس دارند. درمنزل نيز تا حد امکان از لباسهاي گشاد ، راحت و باز استفاده نماييد.
11. موهاي خود را بيش از يکبار در شبانه روز شانه نکنيد.مراقب ورود شوره سر (حتي بصورت نامرئي) به چشمها و مجراي تنفسي خود باشيد.
12. هنگام دويدن و راه رفتن سر خود را بالا نگهداريد.هنگام نشستن و خوابيدن برعکس سر خود را پايين نگهداريد.
13. توجه بيش از حد به وزن، سودمند نيست. بدن انسان قادر است بصورت خودکار ميزان ورودي، جذب و ميزان دفع را تنظيم نمايد و اشتهاي طبيعي نيز متناسب با آن ميباشد. هرچه قدر دوست داريد بخوريد.
14. اگر نياز مالي نداريد، لازم نيست روزي 8 ساعت کار کنيد. بهترين تعداد ساعات کاري بين 5 الي 6 ساعت ميباشد.
15. هرگز پشت مانيتور (هاي قديمي) که روشن هستند قرار نگيريد. ضرر آنها از خيلي از دستگاههاي عکسبرداري بيشتر است.
16. ورزش و تحرک در ابتداي صبح نه تنها سودمند نيست بلکه خطرناک نيز هست. سعي کنيد آن را در حداقل 3 ساعت بعد از بيداري و یا عصر انجام دهيد.
17. توجه بيش از حد به امور سياسي، ورزشي و اقتصادي براي سلامت روان مضر بوده و در دراز مدت به علت عدم امکان تسلط بر کنترل آنها، باعث اختلالات رواني ميگردد.
18. معجزه جواهر آلات براي خانمها را فراموش نکنيد. حتي اگر صرفا به ديدن آنها باشد.
19. هيچگاه به پهلو نخوابيد. سعي کنيد در جهت عمود بر محور مغناطيسي زمين بخوابيد.
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
روزی استاد شهریار نامه ای دریافت می کند که روی پاکت یا داخل آن نشانی از فرستنده اش نبود…
“شهریار عکست را در مجله ای دیدم خیلی شکسته شده ای، سخت متاثر شدم. گفتم: خدای من این چهره ی دلداه ی من است؟ این همان شهریار است؟ این قیافه ی نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دار الفنون است؟ نه من خواب می بینم. سخت اشک ریختم. بطوریکه دختر کوچکم سهیلا علت دگرگونیم را پرسید؟ به او گفتم: عزیزم، برای جوانی از دست رفته و خاطرات فراموش نشدنی آن دوران. به یاد آن شبی افتادم که می خواستی مرا به خانه امان برسانی، همان که به در خانه رسیدیم گفتم نمی گذارم تنها برگردی و وقتی ترا به نزدیک منزلت رساندم تو گفتی صحیح نیست یک دختر در این دل شب تنها برود و دوباره برگشتیم و آنقدر رفتیم و آمدیم که یکدفعه سپیده دمیده بود… و یادت هست که والدینم چه نگران شده بودند. آیا یادت هست به ییلاقمان پیاده آمد بودی و من در اتاق به تمرین سه تاری که بمن یاد داده بودی مشغول بودم و اکنون نیز گهگاه سه تار را بدست می گیرم و غزل زیر ترا زمزمه می کنم:
گذشته من و جانان به سینما ماند خدا ستاره ی این سینما نگه دارد
استاد که چهره اش دگرگون شده بود سپس به دوست و همدم خود می گوید:
“درست نوشته است روزی از من خواسته بود تا از دارالفنون مرخصی بگیرم و به ییلاقشان بروم و وقتی همکلاسی ها از حالم با خبر شدند مرخصیم را از رئیس دارالفنون گرفتند و من شبانه خود را به ییلاق او رساندم. وچون چراغ اتاقش روشن بود در دستگاه شور با سه تار و با چشمان اشکبار غزلی را که سروده بودم را با صدای بلند خواند:
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب تا کنی عقده ی اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من می گوید من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه من می نالد بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است بیم آن است که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان پر چو پروانه کنم باز به پرواز ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ی ناز بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب
شهریار آمده با کوکبه ی گوهر اشک به گدایی تو ای شاهد طناز امشب
و تا صدای مرا شنید می خواست خود را از پنجره به بیرون بیندازد که با التماسهای من منصرف شد و سپس پدر و مادرش مرا به خانه اشان بردند و هنگامی که ما را تنها گذاشتند غزل زیر را سرودم:
پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب می سوزم و با این همه سوزش خوشم امشب
در پای من افتاد سر از شوق چو دانست مهمان تو خورشید رخ و مهوشم امشب
در راه حرم قافله از سوسن و سنبل وز سرو و صنوبر علم چاوشم امشب
بزدای غبار از دل من تا بزداید زلف پریان گرد ره از افرشم امشب
کوبیده بسی کوه و کمر سر خوش و اینک در پای تو افتاده ام و بی هشم امشب
یا رب چه وصالی و چه رویای بهشتی است گو باز نگیرد سر از بالشم امشب
بلبل که شود ذوق زده لال شود لال ای لاله نپرسی که چرا خامشم امشب
در چشم تو دوریست بهشتی که نوازد با جام در افشان و می بیغشم امشب
ما را بخدا باز گذارید خدا را این است خود از خلق خدا خواهشم امشب
قمری ز پی تهنیت وصل تو خواند بر سرو سرود غزل دلکشم امشب”
و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانیش را که پری خطاب می کرد چنین سرود:
“پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری
هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری
پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری
هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری
یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری
با نــواهــای جـــرس گاهـــی به فـــریادم بــرس کیــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری
کـــام درویشـــــان نداده خـدمت پیران چه سود پیــــر را گــــو شــهریار از شبروان است ای پری”
شايد اگرخانم ثریا ابراهیمی که در شعر شهریار به عنوان پری لقب می گیرد نبود ما امروز شهریاری نداشتیم البته پزشکی بنام محمدحسین بهجت تبریزی را داشتیم که با خانم ثریا زندگی مشترک تشکیل می داد و صاحب فرزند و… و بالاخره دار فانی را وداع میگفت و… .اما او هرچه بود دیگر شهریار نبود آنکه شهریار را آفرید پری بود و آنکه پری را آفرید شهریار و آنچه هر دو را آفرید عشق بود و آنچه عشق را دوام داد هجران بود نه وصال و عاقد معنوی این عشق کسی نبود جز حافظ که تا آخرین دم حیات با شهریار مانوس بود…
به تودیع تو جان میخواهد از تن شد جدا حافظ
به جان کندن وداعت می کنم حافظ خداحافظ
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
میدونی "بهشت" کجاست ؟
یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !
بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
با این گرونی گوشت تا چند وقت دیگه جلو پای عروس و دوماد مجبورن تن ماهی باز کنن
.
. روس ها به سیب زمینی میگن سیب زمینی
البته به زبونه خودشون ولی مطمئنم ترجمه ش همین میشه!
.
اخرش ما نفهمیدیم تو رو بوسی کردن باید دوتا بوس کنیم یا سه تا
لامصب خیلی شرایط سختیه
یهو میخوای سه تا بوس کنی طرفو
اون دو تا بوس میکنه جا خالی میده وسط جمع ضایع میشی
.
در جوابِ کسی که بهت میگه:
آدم باش حیوون !
باید بگی : من آدم باشم تو تنها می مونی!!
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد .
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند؛ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود .
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله ، بازوی پسرش را گرفت .
تمساح پسر را با قدرت می کشید ؛ ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریادهای مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود .
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم؛
اینها خراش های عشق مادرم هستند.
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري که هميشه آنرا با شفق مي شويم و به آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم
کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است
کاش ميدانستي که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو
کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد
کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي
زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفته اي.
(رو شفوكو)
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
دلتنگ کودکیم!
یادش بخیر...
قهر می کردیم تا قیامت
و
لحظه بعد قیامت میشد.
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
هم ستاره ارزانی تویی که در تبار معصومانهی نگاهت، چشمان خستهی من ستاره میچیند.
خوشآهنگترین نغمههای هستی نثار قلب خسته و صبورت.
روزِ به اوج نشستنت مبارک . . .
مادرم.. بقدر همه دنیا دوستت دارم
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، معامله ای پیشنهاد داد
او گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهیش را خواهد بخشد
دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم.. من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون آورد؛ اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود
این گفت و گو در جلوی خانه ی کشاورز انجام شد
زمین آنجا پر از سنگریزه بود.. پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد که او دو سنگریزه ی سیاه از زمین برداشته است ولی چیزی نگفت !
پس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون آورد
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند
2ـ هر دو سنگریزه را در آورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است
3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون آورده
با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد
لحظه ای به این شرایط فکر کنید
هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید
اگر شما بودید چه کار می کردید؟
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و بدون اینکه سنگریزه دیده شود وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده
پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود
در همین لحظه دختر گفت:
آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم !اما مهم نیست اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است درآوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاده چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود پس باید طبق قرار، سنگریزه ی گم شده سفید باشد
پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است
نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود
1ـ همیشه یک «راه حل» برای مشکلات پیچیده وجود دارد
2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه ی «خوب» به مسایل نگاه نمی کنیم
3ـ همه ی شما می توانید سرشار از «افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه» باشید
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
شل سیلور استاین
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست جز حسابگری
مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند.
وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر: از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعاً از درب دومی وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.
این داستان حکایت زندگی ماست. کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم (رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.
روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.
چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد
برچسب:
نویسنده: م.افلاک
یاد گرفته ام انسان مدرنی باشم و هر بار که دلتنگ می شوم به جای بغض و اشک تنها به این جمله بسنده کنم که..
هوای بد این روزها آدم را افسرده می کند
برچسب:
نویسنده: م.افلاک